یاد ایام

یاد باد آن روزگاران،یاد باد....

دوستان عزیزی که اتفاقی سر میزنین به لینک های کنار صفحه وبلاگ هاتون و افتخار دارم که جزو شون باشم..این ای دی اینستاگرامم هست.خوشحال میشم اونجا ببینمتون..

navidamiri007

دو مرد و یک نیمکت

پارسال همین روزا بود که بالاخره تونستم با وجود اینکه ترم آخرکارشناسیم بود

و درسهای مهم و پروژه ی تخصصی هم داشتم، نمایش "دو مرد و یک نیمکت"،

نوشته ی چیستا یثربی رو در دانشگاه بروی صحنه ببرم.استارت کار رو خودم از

اواخر مردادماه بمحض خوندن متن نمایشنامه  زدم.

**  از همون اول با خودم قرار گذاشتم حالا که قراره برای اولین و آخرین بار توی

این دانشگاه نمایشی کار کنم،همه ی توانم رو بذارم که کاری استاندارد و محکم

 و فراتر از مدیوم دانشجویی روی صحنه ببرم و جای هیچ ایرادی،حتی جزئی،باقی

 نذارم.باعرض معذرت هیچ کدوم از کارهایی که تابحال در دانشگاه اجرا شده بود

رو درحدی ندیده بودم که بشه گفت تئاتر بودند! یا کارهای طنز آیتمی بودند که

فقط قصد جمع کردن دخترپسرهای دانشجو وراه انداختن کرکر خنده ی الکی به

 هرضرب و زوری رو داشتند و یا دکور درست حسابی،بازیگر با ده درصد استعداد

و متن بدردبخور وحتی کامل نداشتند...!
           



** همون موقع قضیه ی پروژه رو با محمد کاردان،دوست هم دانشگاهی

کرمانشاهیم که بازیگر و عاشق حرفه ای تئاتره درمیون گذاشتم و ازش خواستم

 خودش رو آماده کنه.محمد تا اونروز فکرکنم حدود 3کار در دانشگاه انجام داده بود.

با همه ی تلاش و عشقش.اما بنظرم هیچکدومش تئاتری خوب و بعضیاش حتی

درجه2 نبودند.چون عوامل وفرصت کافی نداشت و بعلاوه اون اینقدر شیفته ی

کارکردن و اجراهای متعدد بود که باعث میشد عجول بودن ندانسته ش به کارو به

 بازیش لطمه بزنه.با این وجود شکی نداشتم در دانشگاه با اختلاف سرسام آوری

نسبت به بقیه بهترینه.شک نداشتم کاری که میخوام بکنم از همه ی کارهایی که

 تابحال در تاریخ این دانشگاه انجام شده  بهتر خواهد شد ودوست داشتم حالا

که متن2 بازیگره س،غیر از خودم نقش مقابل رو فقط بدهم به محمد و جدا از

اینکه بهش نیاز داشتم اون رو هم در لذت اجرای کاری که قرار بود خوب باشه

شریک کنم.

**برام خیلی مهم بود که موسیقی متن کارم زنده و لمس شدنی باشه ، اما


 فقط اجازه استفاده از سازهای سنتی رو داشتیم که هرجور تصورشو میکردم

به فضای کار نمیخورد.بالاخره دوندگی ها و مخ زنی جواب داد هرجور شده مجوز

ورود سازهای گیتار و گیتارالکتریک رو برای اولین بار در تاریخ دانشگاه گرفتیم که

تا قبل ازاین حکمش اعدام (بعد از شکنجه) در میدون وسط دانشگاه بود!!

وخوشحالم که موفق شدیم وهمچنین به بچه هایی که موسیقی کار میکردند اما

در اون دانشگاه بختشون کور بود امید و انگیزه ی کار کردن دادیم.شخصا برق

 شادی رو در چشمهای بهروز بخشی و عرفان زلیکانی که مسوول اجرای   

موسیقی متن نمایش بودند بارها درحین تمرینات دیدم.واین بهم انرژی

بیشتری می داد.این پسرا،مخصوصا عرفان رو من از ترم اول توی آب نمک

خوابونده بودم و ایمان داشتم بالاخره بکارم میان. که درحد بارسلونا بکارم اومدن!

        


** دکور نمایشم حتما باید خاص میبود.باید...  یه گوشه از پارکی خلوت با حال و


هوای پاییزی.بارندگی های پی در پی در اون روزها اجازه نداد بتونم به جنگل برم

 و برگهای خوشرنگ و تروتمیز برای فرش کردن روی سن پیدا کنم.ناچارا با جمع

کردن چهار گونی بزرگ برگ پاییزی  خشکیده و نه چندان خوش آب و رنگ در

 سرمای 6صبح قال قضیه رو کندم!

 حوض و درخت البته عناصری بودند که فضای کارو خیلی مهندسیزیزه کردند!

حوض از اول مد نظرم بود و فواره آب و پمپ آبی که کار پاشیدن آب به بالا رو

 انجام میداد پیشنهاد دوست و استاد خوبم عباس میار بود که خیلی در چیدن

میزانسن ،طراحی دکور و اصلاح بازی هاکمکم کرد و خیلی بهم انگیزه و صبوری

داد.درخت هم داستانی طولانی داشت.بخاطر بی پولی و نداشتن وسیله حمل

 و نقل،از درخت کاج یا سرو رسیده بودم به  درختچه های تزیینی.توی ساختمان

بزرگ اداری دانشگاه دنبال درختچه ی مناسب که پاییزی هم باشه میگشم

که خدایی گذرم خورد به اتاق معاون عمرانی دانشگاه تا ازش اجازه ی خروج

موقت یه درختچه ی مزخرف بگیرم که با شنیدن دلیل کارم بی مقدمه به

 همکارش دستور داد یکی از درختهای خشک باغ بزرگ پشت دانشگاه رو

برامون ببرند!! و این روحیه منو صدبرابر کرد...

بعد از کلی گشتن درختی توی عکس هست رو پیدا کردم و یکی از خدماتیهای

 بامرام و کارراه انداز اونجا بنام ابراهیم زحمت کشید دوتا تیکه آهن صفحه و

استوانه ای رو بهم جوش داد تا درخت رو توش بکاریم و ثابت کنیم.گرد کردن و

رنگ آمیزی یونولیت خام که بعدا حوض شد رو هم ابراهیم پدرآمرزیده انجام

داد.دمش گرم.خلاصه به درخته  برگ چسبوندیم و به هر زحمتی بود بردیمش

داخل سالن و ترکوند پسر...

جالبه که  این میراث جاویدان و شاهکار! رو هنوزهم  در آمفی تئاتر بزرگ و

مرکزی دانشگاه نگه داشته ن...

               
  
** دلم میخواست حالا که از کیفیت کارم مطمئنم و بهش ایمان دارم،برای

اولین بار در دانشگاه در یک اجرا بلیط فروشی کنم.حتی شده 500تومن.در

اینصورت اگه طی دو روز اجرا سیصد نفر در سالن حدود پونصد نفری حضور

پیدا میکردند،نمایش برای ما 300هزار تومن سود دهی داشت...سر این

قضیه خیلی با خودم کلنجار رفتم و در آخر به این نتیجه رسیدم که حتی

یک ملیون تومن هم ارزش این رو نداره که چهار نفر تماشاچی رو بپرونم.

کلا اونروزا فازم این بود که همه رو شریک کنم در تماشا و اجرای این کار.

و الان واقعا از اینکارم علیرغم اینکه بدون بلیط فروشی و حتی باوجود بودجه ی

لاغرمردنی اهدایی دانشگاه از نظر مالی کمی ضرر کردم،اما راضی ام.چسبید!


           

**مشکلات وحشتناکی ازهمون اول کار سرراهمون قرار گرفت.سروکله زدن

 با دفتر فرهنگ ورئیس حراست(سر اینکه از دختر توی گروه استفاده نکنید!

که قبول کردیم و استفاده از سازو موسیقی در سالن که قبول نکردیم!)،

رئیس دانشگاه(دکتر کیومرث نیاز آذری عزیز که ضمن کمک مالی هنگفت

صدهزارتومانی برای کاری با اون حجم دکور،گریم و لباس، زیر کاغذ بودجه

 تاکید کردند که "غیر از هزینه ی خرید لباس"!! و ازین بابت امیدوارم با دیدن

 نمایش وآن دکورسنگین و لباسها شرمنده شده باشند...بعید میدونم)

،هماهنگی کلاس با ساعت تمرین،میانترم ها،نمایشی مناسبتی و عجله ای

ومتفرقه که باعث شد علیرغم میل باطنیم اجازه بدم درتمرین نمایشم وقفه

 بیافته ومحمد کاردان در کار کوتاه دیگه ای حضور داشته باشه،هماهنگی

سالن و...عوامل دیگه باعث شدند که وقت مناسبی نتونم برای بازی خودم

 بذارم و برخلاف نظرات همه حالم از صداسازی و بیان و حرکات بدنم در قالب

نقشم در نمایشنامه بهم بخوره!

علاوه بر مشکلات بالا(که البته محمد هم خیلی در رفع ورجوعش کمک کرد)

 بایداز مغزم همزمان برای چیدن میزانسن،طراحی دکور و لباس،طراحی و

چاپ بروشور و بنردر جایی که ارزانتر باشه!،پیداکردن اسپانسر،حفظ کردن متن

 و اجرای نقشم که متعارف نبودو البته خوندن و جا نماندن از دروس سنگین

 مکانیک استفاده میکردم!

** با همه ی این تفاسیر خداروشکر کار 2روز،صحیح و سالم وآبرومند و تمیز

روی صحنه رفت...

روز دوم،بعد از اجرا باز هم اونقدر انرژی داشتم که نمایش رو تقدیم کردم به

 همه ی کسانی که در اون2 روزبه دیدن نمایشمون اومدند و حتی تقدیم کردم

به تک و توک صندلی هایی خالی مونده!دلم میخواست همه رو دراین انرژی

سهیم کنم.حتی اون صندلی های خالی رو..!!

** و باعرض پوزش،خوشحالم ازینکه دهن خیلی هارو بستم که درطول مدت

 تحصیلم در دانشگاه درمورد رفت وآمدهای من به انجمن نمایش واظهار نظرها

 و کمک های فنی من در امور تصویر،فیلم و نمایشها پچ پچ میکردند و بنده رو

 آویزون میدونستند و میگفتند"هیچی بارش نیس و خالی میبنده!اگه راس میگه

 چرا خودش تاحالا توی هیچ کاری که توی دانشگاه اجرا شده نبوده...".البته اون

عزیزان هم قطعا جزو کسانی بودند که این نمایش رو بهشون تقدیم کردم!

** بعد از اجرای روز دوم و وقتی داشتم برای تماشاچیا حرف میزدم دوس داشتم

یهو همونجا از رئیس بخام که اجرا رو یک روز تمدید کنه.اما بیخیال شدم.البته

 فردای اونروز همایش مهمی بود و من نمیدونستم...!

هیچ چیز به اندازه ی جمع کردن اون دکور،بعد از اجرایی سنگین تا بحال برام

 خسته کننده نبود.دست همه درد نکنه.البته جمع کردن برگهای خشک خرد و

ریزریز شده کف سن موکتی سخت ترین کار اونروز بود که تنهایی درحد توانم

 انجامش دادم و بیچاره م کرد.

ولی خب،بقول بعضی بچه ها من "کارگردان" کار بودم دیگه...پز دادن این زحمتها

رو هم داره!!هنوز کمرم درد میگیره وقتی یادش میافتم!


** اعترافی که میخوام در آخر حرفام بکنم امیدوارم دوستانم  رو ناراحت نکنه.

حرفم اینه که ازین کار اونجور که باید لذت نبردم وخستگی 4ماه سروکله زدن

مدامم با این نمایش بتنم موند.چون تمام مدتی مشغول تولید کار بودیم احساس

تنهایی میکردم.چیزها و مسائلی رو باید حل میکردم و دغدغه ی من شده بودند

 که جزو بدیهی ترین اصول تئاتری بودند.چیزهایی از قبیل نظم...!

اونهم از کسانی که امید بسته بودم به همت و کمکشون.امیدوار بودم وضعیت

 رو درک کنند.سرکار خیلی مسائل رو نادیده گرفتم وکوتاه اومدم و غرنزدم

(یا فقط غر زدم) و گذشتم از کنارشون.

بعضی وقتها جایگاه ها در اظهار نظرها و گاهی هم در تصمیم گیری ها

فراموش میشد!و اگر اعتراض میکردم شاید متهم میشدم به منم منم کردن.

اگر بیرون بود برخورد شدیدی میکردم،اما اونجا دانشگاه بود و نباید کاری میکردم

 که متهم به جوگیری بشم.

و فکر میکنم بخاطر نبودن جنبه زیاد در اون محیط،درستش همین بود.

احساس میکردم و میکنم هیچ کسی اهمیت کار و ایده هام رو اونقدر که ازشون

 انتظار داشتم درک نمیکرد.و گاهی حتی انرژی منفی هم بهم وارد میکردند!

بعضی ها هم بودند که برای بالاتر بردن سطح اجرا به کمکشون نیاز داشتم ولی

کلاس گذاشتند.عیبی نداره.از اونها انتظار نداشتم.همینکه اومدن و کارو دیدند

ازشون ممنونم.وخلاصه داستانی داشتیم ما...!

 این مشکلات مزخرف و پیش پا افتاده باعث شد طعم و خاطره ی این نمایش

 برای من مث احساس دوگانه ی خوردن یک لیمو تلخ و شیرین باشه!

بیخیال...عکسو بچسب!



** همه ی اینارو اگه کنار بذاریم،اون حرف محمد،زمانی که داشتیم بعد از پایان


 دو روز نمایش با همه ی خستگی برگهای پاییزی وخشک  کف سن رو جمع

میکردیم از یادم نمیره که یهو برگشت و آروم بهم گفت:

 "نوید این کار لامصب پدرمونو درآورد ها.واقعا همه جوره خیلی خسته شدیم.

هیچی هم دستمونو نگرفت".

بعد دستاشو درحالی که توی هرمشتش برگای خشک شده خش خش میکرد


 به دو طرف باز کرد و گفت:

" ولی پسر،میدونی...همش عشق بود..."

و راست گفت...

از همه ی دوستانی که اسمشون توی بروشور بود و نبود ممنونم و کوچیک همه

هم  هستم.


      

در تمرینات .روز قبل از اجرای اول...



**این نمایشو قرار بود در ساری و قائمشهر اجرای عموم بذارم.خیلی براش تلاش

و دوندگی کردم ولی به یک دلیل مسخره نشد اجراش کنیم...برای اجرای عموم

از ما مجوز نویسنده رو خواستند(برای اولین بار،از کاری که قرار نبود اجرای

جشنواره ای داشته باشه) و خانم یثربی،نویسنده ی بزرگ،برای صدور مجوز

نمایشنامه ش طلب یک و نیم میلیون تومان پول کرد. لابد فکر کرده توی قائمشهر

هم برای یه نمایش بلیط های 5هزار به بالا میخرند!...این خانم فراموش کرده بود

اوایل کارش برای پیشرفت و مشهور شدم دست به دامن اسامی معروفی

مثل دیوید بکهام و پائولو مالدینی شده بود و اسم اونها رو روی نمایشنامه هاش

میگذاشت...بهرحال باز هم برام نویسنده ی قابل احترامیه.لااقل متنی نوشت

که قلقلکم بده تا یکاری توی اون دانشگاه انجام بدم!

و مطمئنم روزی دوباره اجراش خواهم کرد...


       

داستان بانک رفاه و...

همیشه اواخر اون برج یا اوایل این برج، از کنار بانک رفاه اطراف خونمون که رد میشیم

داخلو بیرونش مملو از جمعیت پیرمردان و پیرزنان مستمری بگیر و بازنشسته ایه که چشم

اهالی دوروبر بانک رو به جمال سروصدا و شیرینکاری هاشون روشن میکنن.باید باشینو ببینین

که چقد بانمکن با اون حرص و جوش خوردنها و پیرگوشیها و بلند بلند حرف زدنها

بیسواد بازیهاشون.نشون به اون نشون که پارسال که برحسب یک اتفاق ناگهانی برای واریز

پول به یک حساب،اونم زمانی که بانک در محاصره ی  کانگسترهای پیر..چیز...این ادما بود به

اونجا رفتم،با اینکه نفر اول بودم ولی حدود نیم ساعت طول کشید تا کارم انجام بشه! از بس دعوا و

شلوغکاری میکردن و متصدی مجبور میشد بره جداشون کنه!!ولی خداییش خسته که  نشدم هیچ،

تا شب کوک بودم!!

خلاصه،چنروز پیش از کنار در بانک رد میشدم که شنیدم:

 

ترا بخدا شلوغی ره ویندی( رو میبینی) حاجی؟ مثلا وره گننه(بهش میگن) بانک رفاه_

_ناوو(نگو) بانک رفاه حاج خانم،باوو(بگو) بانک جفا !!(به کسر جیم)


اینو پیرزن مردنی نفر اول دم درزنونه، به پیرمرد مردنی باذوقی که نفر اول دم در مردونه و

روبروی پیرزن ایستاده بود ... گفت

گذشتم و رفتم اونور خط واسه تاکسی که از دور دیدم نه بابا ،حسابی باهم گرم گرفتن وبه هم نزدیکتر شدن و

 دارن باهم خوش و بش میکنن!! با خودم گفتم الانه که بعد از انجام کار بانکی شون  تقاضای وام ازدواجو

 مسکن مهر و وام تحصیلی بچه و ...اینجورچیزا هم بکنن!!!!

 

خدا شانس بده.

در پیشواز پادشاه فصلها

 

پاییز رو همیشه دوس داشتم.یه جور خاصی البته.برای من ارامش و غمی

که پاییز داره رو هیچ روز و هیچ فصل و موسم دیگه ای نداره.

دیدین که تا میخواین یه چرتی بزنین یه مگس سمج لجتونو در میاره؟؟!

 حس من نسبت به پاییز هم تا حالا همینجوری بوده.همیشه یه مگسی

چسبیده به پاییزهای زندگی من بوده و اون مگس شروع شدن "اول مهر"ها

 و درس و مخش های بی پایانی بود که بقول شاعر تا گور باید ادامه بدیم.

ولی خب همه میدونن که شاعرا شعر زیاد میگن!

البته قسمتی از این "مگس" برام خیلی جذابه. دیدن ذوق و شوق کودکانهء

پسر و دختربچه هایی که دارن برای کلاس اولشون کیف و کفش و مداد

وپاک کن و دفتر و چیزای دیگه میخرن.اوووه! با چه مشقتی.با چه مصیبتی.

بیا وسواسشونو ببین.خیلی راحت میتونی اشتیاق خرید چیزای نو و شیطنت

 وافر برای اذیت کردن پدر و مادرها رو توی چشماشون ببینی.

غیر از چندتا پاییز دوران رویایی و تکرار نشدنی کودکی و اینجور ذوق و شوق

هایی که من هم اون موقع ها داشتم،بقیهء پاییزهای زندگی من  آمیخته با

دلشوره های شروع درس و مدرسه و تموم شدن تابستون بوده.

 ولی خب،الان حکایت دیگه ایه.چون این ترم،ترم فارغ التحصیلیمه.قراره این

ترم که تموم شد،مسیررسما "مهندس" شدن منم تموم بشه.مرارتی کشیدم

که نپرس.صخره ها دیدم که نگو...خب بالاخره داره تموم میشه.

از الان منتظر پاییز سال بعدم و مطمئنم اگه زنده باشم،هرجا باشم و درگیر

هرکاری،ازش لذت خواهم برد.چون دیگه مگسی وجود نخواهد داشت.

 

این نیز بگذرد....

 

عزیزم دقت کن

 

 

آقا بعضی جاهاست که نباید دوتا چیز کنار هم قراربگیرن.چون یه معنی

 

غیر عادی و مضحک ایجاد میکنن.مثلا پشت صحنه ی یه فیلم قدیمی رو

 

 از شبکهء چهارداشتم میدیدم که یهو چشمم خورد به عبارت پشت یکی از

 

 صندلیهای پشت صحنه که نوشته بود :"تولید صدا" و یه خانومی میکروفون به

 

 گوش روش نشسته بود!! یا توی همین ایران خودمون هنوز هم دیده میشه

 

 که زیر نشیمنگاه یک موتورسیکلت معروف و خاطره انگیز نوشته شده:

 

" نیروی محرکه" !!

 

موتورگازی خودمونو میگم.لطفا دقت کنید تا زبونم لال ضایع نشین.

 

در "این پست" کلیک نکنید و نظر ندهید

 

 

ادامه نوشته

زن و مردای ایرونی

توی یکی از سایتهای خبری یه مطلبی خوندم که گفتم بد نیست اینجا  بنویسم

 تا دوستان هم حالشو ببرند.

در شهری از یک ایالت آمریکایی یک مرد کم کم به زنش مشکوک میشه و فکر

 میکنه که زنه داره بهش خیانت میکنه.ازونجایی که زنشو دوست داشت سعی

 میکنه زود قضاوت نکنه و اول مطمئن بشه و بعد موضوع رو بهش بگه.

اینطور شد که یه روز صبح زود،وقتی که هنوز سگ ها شروع به واق واق....

چیز....خروسها شروع به قوقولی قوقول نکرده بودند، قبل از رفتن به محل کارش

 توی خونه دوربین مخفی کار میذاره و میره سرکار.وقتی برمیگرده فیلم دوربین

رو چک میکنه و میبینه که بعععله.....وقتی خونه نبوده یه نره خر داشته با زنش...

 سیگار میکشیده!!! (عفت کلام رو داشتین!)

مرده قاط میزنه و موضوع رو به زنش میگه و فیلم رو هم نشونش میده.زنه هم

کم نمیاره و میره دادگاه و از شوهرش به اتهام این "عمل غیرقانونی و تجاوز به

حریم خصوصی" شکایت  و درخواست دو میلیون دلار بابت خسارت میکنه!!!

واقعا زن و مرد هم زن و مردای ایرانی.هرچی هم مملکت بگنده بازم عمرا به

صد کیلومتری اون داستان بالا نمیرسن.ما تو بعضی مسائل هنوز خیلی

خوشبختیم .

 البته خانومای محترم ایرانی در نظر داشته باشن که بقول یکی از دوستان

که اسمشو نمیبرم تا پررو نشه!:

 " اینجا ایران است.صدای جمهوری اسلامی"

 

 

فتوبلاگم رو بروز کردم.

در ورسک

سلام.امروز میخوام یادداشتها و عکسهای سفر سه چهار هفته پیش خودم و

خانواده ی گرام به ورسک رو بذارم.امیدوارم با ورسک اشنا باشین.

یه روستای ییلاقی در سوادکوه.(بابا یه سرچ کنین دستتون میاد دیگه!!)

از بچگی  تابستون  هر سال چند روزی رو توی ورسک سر میکنیم.

خانواده ی مادری من اونجا زیادن.دایی و خاله م هم اونجا خونه دارن.

و خب ما البته بخاطر اینکه خواهر نداریم و از بچگی با خاله هامون رفیق بودیم

همیشه خونه ی خاله هه پلاسیم.امسال هم بالاخره تونستیم از باشگاه

و کلاس زبان و تمرین تئاتر و...دل بکنیم(و البته دودر کنیمشون!) و یه چند

 روزی رو توی هوای خنک نفس بکشیم.وقتی عزم رفتن کردیم هوای

شهر یکم ابری بود و دیشبش هم کمی بارون نم نم باریده بود.چون من و برادر

 کوچکترم سامان کار ضروری داشتیم جدا از بقیه شب با قطار خودمونو رسوندیم

اونجا.ازونجا که من نمیتونم این دوربین لامصصب رو هیچ جا از خودم دور کنم

این عکس بامزه رو از پنجره های قطار گرفتم.خط های رنگارنگ که میبینین

لامپ خونه های دور و اطراف راه آهنه...

 

نصف شبی اونجا که رسیدیم هوا وحشتناک بود.به گرمای هوا خوب عادت کرده

بودیم و حالا این سرمای شبانگاهی ساختار تموم مولکولهای بدنمون رو

 شکست.شب رو با  گپ و موسیقی سر کردم  به این امید که فردا هوا

 صافتره و میتونم یه دل سیر عکاسی کنم.موضوعش رو هم پل ورسک گذاشتم.

البته یه چیزی بگم....ورسک علاوه بر پل معروفش جاهای دیگه ای هم داره.

مثلا جنگلی که پشت روستاست و خوراک پیاده روی و کوهنوردی و

البته عکاسیه.و جای دیگه ای هم هست به اسم سه له بن(به کسر نون)

 که یه ابشار قشنگه.این دو تای آخر نیاز به پیاده روی طولانی و البته چند

 نفر همراه دارن.ولی پل رو میشه تقریبا از همه جای روستا دید.

چون مشرف به روستاست و از نظر من-و البته فکر کنم نظر همه-این پل

 نماد روستای ورسکه.از اولشم جذابیت اینجا علاوه بر هوای خنک و سردش

توی تابستون این پل بوده.

صبح فردا دیدم نع.افتضااااااااح بود.خب چرا بی انصافی کنم؟ اگه میخواستی بیای

با آرامش یه رمان هزار صفحه ای رو مطالعه کنی و هرچند وقت سرتو ببری با

لا و با یه نفس عمیق یه گله مه و ابر و سرما رو بفرستی توی ریه هات،اگه

میخواستی فقط بیای و زل بزنی به آسمون و کیف حرکت آروم و روح نواز مه

ها رو دنبال کنی خیلی خوب بود.شایدم رویائی بود.اما من در کمال بی عاطفگی 

فقط میخواستم عکس بگیرم و نیاز داشتم که هوا روشن و آفتابی باشه.

کلا روستا در تسخیر مه ها بود.در اتاقو که باز کردم یه توده مه اومد داخل اتاق

 وذرات ریز اب خورد توی صورتم.فقط چند متری از حیاط که  چنتا درخت

سیب وگلابی و الوچه والبالو بصورت شلخته کاشته شده بود دیده میشد و بقیه

 جاها اصلا واضح نبود....

با این آلبالو خشکا من از بچگی هزار تا خاطره دارم...

 

خب دروغ چرا؟همونطور که گفتم، همینهاش هم واقع زیبا بود....

حرکت دسته های مه با شکلای مختلف اونم از کنارت واقعا تجربهء

 بینظیری بود که من ترجیح دادم بخاطر گرفتن چنتا عکس از دستش ندم.در نتیجه

اصلا ازین قسمت عکسی نگرفتم!

آااااااااخ داشت یادم میرفت.چند هفته پیشبه یکی از ارزوهای چندین ساله م رسیدم.

دوتا جوجه رنگی فسقلی از فروشنده  دوره گردی که سر کوچه داد میزد خریدم!یکی

 سبز و یکی نارنجی.اسم سبزه رو گذاشتم آرش و اون یکی هم پدرام.البته اسم پدرام

توی شناسنامه ش کسری نوشته شده!!!!اینم عکسی از دوره ی نوزادی اون فلفل ها..

اونا رو هم همرام اوردم ورسک.اولش میترسیدم سرما ازبین ببردشون ولی

 بعدش دیدم نع...انگار دوپینگ کردن.همش ازینور به اونور میرفتن و خوش

میگذروندن. بیشتر از من!

 

 

تا ظهر حالم بخاطر هوای مه گرفته یکم خراب بود.ولی بالاخره خودم دست بکار

شدم و رفتم که توی همین هوا چنتا عکس مشتی بندازم.دوربینو آتیش کردم و

 تنهایی راه افتادم.اول باید راه میانبری که نزدیک خانه بود و پله های زیادی

 بسمت پایین داشت رو طی میکردم.اولین چیزی که توی این مسیر به چشم

میومد قبرستونی بود که بین روستا و پل و در جوار راه آهن قرار داره.

اول باید کنار راه اهن کمی پیاده روی کرد.کنار راه اهن یه الونکی هست که

 کارگرهایی که هر چند وقت میان و به ریل ها میرسن اونجا استراحت میکنن.

واقعا یه کلبهء وحشت واقعیه...

دوروبرش پر از مگس های درشته(ازین خوشگل خوشمزه هاش!!) داخلشم

اونقدرتاریکه که ادم میترسه توشو ببینه ولی من نه تنها یه عکس در خور حال

از بیرونش گرفتم بلکه با پررویی رفتم داخل و کلی اونجا موندم تا بتونم عکس

 دلخواهمو بگیرم!

 

بعدش رفتم بالای تپه تا به قبرستون سر بزنم.این قبرستون علاوه بر مرده های عادی و چنتا شهید و

پاسدار،قبر یه ادم ویژه هم هست.مهندس والتر هایگنر،سازنده ی پل هم به وصیت خودش اونجا دفن

شده.در پرت ترین جای قبرستون.با یه قبر سیمانی ساده...

  

خیلی حالم میگیره وقتی چشمم به قبرش میخوره.لا اقل یه حصار فلزی ساده هم

نداره که نشون بده پشیزی براش ارزش قائلند.بقیه دم و دستگاهها رو میتونین توی

 پس زمینه ی عکس ببینین...

                                                       

من نمیگم مال اون پاسدار شیک نباشه.میگم مال این مهندسه که پلش باعث شهرت یه

منطقه شده هم به این بدقوارگی نباشه...چه کنیم؟دست ما نیست.

از قبرستون که بخاطر مه زیاد، پل معلوم نبود تازه به نزدیکیای ایستگاه راه اهن

رسیدم که رخ نمود و دلی را شاد کرد! ازینجا دیگه رفتم تو کارش....

 

 

 

 

 از اینجا به بعد نمیخوام زیاد چیزی بنویسم.فقط اگه لازم شد یه توضیح مختصر درمورد عکس میدم.

روز دوم هوای قشنگتری داشت.یه آفتاب خیلی ملایم با هوای سرد و پاییزی.

بعد از صبحانه(ماه رمضون بود ولی ما درواقع مسافر محسوب میشدیم!!)

همراه مادرم و برادرها راه افتادیم همون مسیری رو که دیروز رفتم.تفاوت هوا

 با دیروز توی این عکسا کاملا معلومه.....

دیروزش من فقط تا ایستگاه راه آهن رفتم.ازونجا جلوتر جاده اصلی ماشینهاس و بعدش با کمی

 پیاده روی میرسی به زیر پل بزرگ ورسک.واقعا ازون زیر عظمتیه واسه خودش.

اونطرف پل هم نمای جالبی داره .ولی من کمتر عکسی دیدم که ازونور گرفته شده باشه.رفتم و

 ازونجا هم چنتا گرفتم.

در مدتی که اونجا بودم،یکدفعه صدای رعد آسای قطاری توی دره پیچید.

سریع حالت دوربین رو گذاشتم اتوماتیک و یه عکس آنلاین! هم گرفتم.

 

بعدا فهمیدم اگه یکم جلوتر میرفتم یه آبشار هم میدیدم.بیخیال.برگشتم زیر پل

 و رفتم روستایی که ور دلش داره با عبور هر قطار میلرزه.روستای بسیاااار

فرسوده ای بود...

ولی خب اینجا هم از دست بچه پول دارا در امون نمونده.البته این پایینی واقعافقط یه خونه ییلاقی

 فقیرانه س!!!...

میخواستم بالای پل هم برم.قرار بود با پدرم بریم پاسگاه نامه بگیرم و برم

اون بالا.ولی به دردسرش نمی ارزید.شاید یکم طول میکشید.منم که تنبل.اونم بیخیال

شدم.ولی سال بعد حتما اون بالام.

یه عکسی هم از بچه های فوتبالیست گرفتم و فرستادم ۹۰برای برنامه .نشون ندادن.

خب به جهنم.من واسه خودم عکس میگیرم.این عکسو هم دوس دارم...

یه اتفاق بدی هم در مدت حضورمون در اونجا افتاد.داشتیم با ماشین میرفتیم بیرون.دوتا کوچه اونورتر

سگ قهوه ای و بزرگی دیدم.چشاش خیلی برق عجیبی داشت.من که حس ششمم ردخور نداره

همش داشتم فکر میکردم که یه چیزی هست....

وقتی برگشتیم،جوابمو گرفتم.سگه اومده بود داخل حیاط و یکی از جوجه هام، پدرام رو با خودش

برده بود!! روی سگم بدجوری بالا اومده بود.بعد که ارومتر شدم با خودم گفتم خب راز بقا که

 میگن همینه.اون بیچاره تقصیری نداره.بگذریم.آرش ازون ببعد تنها شد....

البته ازون ماجرا کلی گذشته و آرش واسه خودش مردی شده!

کلا از سفرنامه نویسی و اینجور پست ها خوشم نمیاد.این یکی رو هم به زور نوشتم.فقط بخاطر

 شما رفقای عزیز.

 

*************************************************************

بعد نوشت:

۱-بحث درمورد پست قبل بسیار بود.بعضیا مطلب رو خوب گرفته بودند.بعضیا با نگاه جالبی برخورد

کردند.یکی دو نفر هم که انگار جو وبلاگشون و بازدید های بالایی که داشتن گرفته بودشون و

خصوصی نصیحت هم کردن.با اینکه بهشون نمیومد.من اون مطلبو با یه نگاه کلی و

 ژورنالیستی-فانتزی نوشتم و سعی کردم همه سوتی هایی که تو ماه رمضون میدیم رو

یاداوری کنم.ولی برخی اینو به خودم گرفتن.در اشتباه بودید دوستان...(تازه من یه کار خوب هم کردم

تو ماه رمضون.یه پیرزن رو بزور بردم روی پله برقی!!!خب پله ی دیگه ای نبود و بنده خدا یک ساعت

اونجا ایستاده بود و میترسید بره جلو!! اینو گفتم که ریا کرده باشم!)

 

۲ـدوستانی که خصوصی میگن یه عکس از خودت بذار...حالا حالاها برای جلوگیری از خودشیفتگی، ناچ.

البته بعدا یه پست درمورد اولین تجربه ی بازیگریم دارم که اونجا میذارم.بابا ریخت منو میخواین چیکار

آخه؟!!

۳ـ هر عکسی رو آدم چیلیک نمیگیره.این یه دستوره.یه عکاس باید به لول و ترکیب بندی و تاپ بودن و

بیخود نبودن عکس اهمیت بده.من اینجا اینکارو نکردم.اکثر عکسایی که دیدین رو فقط بخاطر آشنایی

شما و ارتباط با نوشته هام گرفتم.البته سعی کردم با دید عکاسانه بگیرم.شاید یکی دوتاش خوب

 باشه ولی همه نه.بهترین عکسی که اونجا گرفتم رو با توضیح گذاشتم توی فتوبلاگم.امیدوارم

خوشتون بیاد.

نامه ای به خدا

 

 

إإإه! خدایا....ماه رمضون چقدر  زود تموم شد؟ مگه امروز 24امش

 نبود؟! اوه مای گاد ،اصلا نفهمیدیم چجوری گذشت....اینجوری که خیلی

 بد شد....

 

خدایا حالا ولش کن...چیزه....میگم..... .... منو ببخش.از اینکه امسالم

 مثل پارسال این سه چار روز ماه رمضون رو دستی دستی از دست

 دادم .

 

خدایا....منو ببخش اگه لنگ ظهر که از خواب پا  شدم و دیدم آفتاب داره تو

 آسمون مث شیطون میرقصه، یهو تشنگی زد به هدف و دین و ایمان رو باختم.

 

خدایا....منو ببخش.میدونم اونروز رو هم یادت میمونه.همونروزی که

شنیدم دختر فسقلی و لاغرمردنی همسایه که تازه میخواد بره کلاس دوم

ابتدایی  روزه گرفته و مادرش داره خودشو میکشه که از خر شیطون

بیاردش پایین.مطمئنم که دقیقا یادته که اون لحظه من که با این هیکل

 خرس گنده ایم روزه نداشتم، خودمو به نشنیدن زدم....خدایا  یه کاری کن

یادت بره دیگه!!

 

پروردگارا.... منو ببخش بخاطر اون روزی بجای مسجد رفتن قرآن سر

 گرفتن و راز و نیاز با تو موندم خونه و ترجیح دادم بزنم کانال پی ام

 سی  و سرگذشت سوزناک و پرفرازو نشیب "ماریچی" و اون دکتر

 خاطرخواه و بیتربیت رو دنبال کنم....شرمنده ام..باور کن...

 

معبودا....! درمورد اتفاقی که توی یکی از اون دو سه روزی که روزه

 گرفتم افتاد....خب  یه لحظه این چش کور شده ی صاب مرده  ناغافل

بدجایی  چرخید.دختره لامصب بدجوری شبیه پاریس هیلتون بود!

نه،خداییییش،اگه خودت جای من بودی چشات مغناطیسی نمیشد؟!!

تو که میدونی من بی جنبه و سست عنصر هستم واسه چی هر وقت بیکار

 میشی میای منو امتحان کنی؟! بهرحال بازم ببخش...

 

بارالها....حواسم هست.میدونم به قولی که آخر ماه رمضون پارسال بهت

 دادم عمل نکردم ، ولی مردونه قول میدم سال دیگه حسابی جبران کنم!

 

عزیزدلم،ببین....تو که ماهی،تو که آقایی،تو که قدرت بخششت  فیل

 رو هم به زانو در میاره....بیا و بیخیال شو و بذار بی عذاب وجدان

به بدبختیام برسم.ازینکه توی این ماه طلایی آدمیزادی روزه داری نکردم

و عوضش تا دلت بخواد کفر گفتم و کفر دیدم و کفر شنیدم شرمنده

ام و معذرت میخوام.....

 

اوخ اوخ.....خدایا  "خنده بازار" شروع شد! باهاس برم.وقت کردی نامه

این نامه رو دوباره بخون.دیگه سفارش نکنم.فعلا بای!

 

             *****************************************  

 

این اراجیفی که اون بالا خوندید اراجیف نبود.

اصلا هم خنده دار نبود.خودم خنده دار نوشتم تا از تلخی زهرآگینش کم بشه.

نویسنده ی این نامه من نیستم.بعضی از ماهاییم.شاید همه ی ما....

 

عید همگی مبارک.شاد باشین

 

(راستی...فتوبلاگم بروز شد.)

 

در جستجوی نام...

۱-سلام....

۲-لطف کنین این پست رو به ترتیب شماره بخونین و به اونچه که گفته

میشه عمل کنید.والبته خب آخرشم نظر بدین!

 

۳-طاعات و عبادات و دعاهای همگی دوستان در شبهای طلایی رمضان قبول.

 

۴- ضمن اعتراف به سرویس شدن دهنم،تاکید میکنم که عکس پست

 قبل من نیستم.نه چپه و نه راستیه.و زخم و زیلی شدن حریف هم اتفاقی بود.

 

۵-شب 21ام افطار دعوت بودیم روستای یکی از همسایه هامون.ور دل تنگه

واشی.همون فیروزکوه.خب عکسای اونجارو سر فرصت میذارم .البته

دو پست درمورد سفرم به ورسک تو نوبته.فقط خواستم بگم که در طول

 مدت سفرمون به فیروزکوه ماجرای پست آذر89(افشای یک ماجرای مخوف)

 دوباره تکرار و رویت شد.لطفا یه سر به آرشیو بزنین و دوباره بخونیدش.

          

۶-ولگرد بالاخره صاحب فتوبلاگ شد. (عاشق این شکلکه ام!!)آدرسش تو قسمت لینک ها،اون بالا نوشته شده.ازتون میخوام منو در انتخاب بهترین و مناسبترین اسم برای فتوبلاگم یاری کنید.هرچندتا اسم میتونید پیشنهاد بدین.سعی کنید فانتزی باشه.مثل اسم وبلاگم.منتظرم.

۷-ممنون همگی.

ولگرد به درجهء استادی میرسد!

بعد از مدتها آسیب دیدن،بعد از بارها ناکار شدن بینی نازنینم،

بعد از پاره شدن ناجوانمردانه ء لب پایینم،بعد از خوردن هزاران

 مشت و لگد  توسط بزرگترهای باشگاه توی تمرین،بعداز اینهمه

 ضربخوردگی دست و پا و دیگر اعضای محترم بدن عزیزم.....

بالاخره زدم چشم یکی رو بدجوری کبود کردم!!

خب البته قبلش بهش هشدار داده بودم که خوب دفاع کنه......

 

خدا یا شیطان..مساله این است

 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند:

"آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد ؟"

 

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:(( بله او خلق کرد.))

استاد پرسید :(( آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟))

شاگرد پاسخ داد :(( بله آقا))

استاد گفت :(( اگر خدا همه چیز را خلق کرد پس او شیطان را

 نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار

 ما نمایانگر صفات ماست خدا نیز شیطان است.))

 

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد

 بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای

بیش نیست.

 

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت :(( استاد می توانم از شما

 سوالی بپرسم ؟))

 استاد پاسخ داد :(( البته))

 شاگرد ایستاد و پرسید :(( استاد سرما وجود دارد ؟))

 

استاد پاسخ داد :(( این چه سوالی است البته که وجود دارد .آیا تا کنون

 حسش نکرده ای؟))

 

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

 

 

مرد جوان گفت : (( در واقع سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما به  سرما

 از آن یاد میکنیم در حقیقت نبودن گرماست.هر موجود یا شئ را می توان مطالعه و آزمایش کرد

 وقتیکه انرژی داشته باشد یا آن را انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا

 هر شئ انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. سرما وجود ندارد . این کلمه را بشر برای

اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد آن را خلق کرد .))

 

شاگرد ادامه داد:(( استاد تاریکی وجود دارد؟))

 

استاد پاسخ داد:(( البته که وجود دارد.))

 

شاگرد گفت :(( دوباره اشتباه کردید آقا. تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است.

 نور چیزی است که میتوان آن را مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمی توان.

 

در واقع با استفاده از قانون نیوتن می توان نور رابه رنگ های مختلف شکست و طول

 موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو

 بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید

تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است

که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر

 برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.))

 

در آخر مرد جوان از استاد پرسید:(( آقا شیطان وجود دارد؟))

 

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد:(( البته همان طور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم.

 او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده می شود.

او در جنایتها و خشونت های بیشماری که در سراسر دنیا وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی

 به جزء شیطان نیست.))

 

و آن شاگرد پاسخ داد:(( شیطان وجود ندارد آقا.یا حد اقل در نوع خود وجود ندارد.

 شیطان را به سادگی می توان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر

 خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی

 است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلبش حاضر نبیند.مثل سرما که وقتی اثری از گرما

نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.))

 

اسم اون پسر دانشجوی زبون دراز و باهوش "البرت انیشتین" بود...

یکی از اسطوره های من. 

 

 

 

یک یادداشت متحجرانه

چنتا  جوون مسلمون که توی کانادا درس میخونن و زنئگی میکنن،یه روز تصمیم میگیرن

برن یه گوشه ی تر و تمیز و قشنگ شهر تفریح کنند.

بند و بساطو که پهن کردن،نوبت یه بازی دسته جمعی میرسه.چی بهتر از والیبال......

 

 

بعد از کلی بازی و ورجه وورجه یهو همگی دست از کار میکشن.وقت نمازه!

 

 بعد از نماز...همگی با هم کمک میکنن تا نهار رو آماده کنن.خب البته که اینجا خانوم ها یکم

 فعالترند.بساط کباب راه میافته....

 

 

تموم شد غذا و یه پپسی هم روش! ظرفا رو جمع میکنن.یه گپی هم میزنن دسته جمعی و

بعدشم نخود نخود هرکی رود خانه ء خود......

 

البته ما توی ایرانم یه  تفریحاتی  داریم. مثلا:

ادامه نوشته

از عرش به ژرفای فاضلاب

جلوی یه مجتمع تجاری شیک و بزرگ.......

 

 بایه کفش پاشنه بلندو تیپی تو مایه های مال انجلینا جولی.......

 

با کلی  اخ و پیف و ناز و غمزه و افاده توی راه رفتن..............

 

 جلوی اون همه آدم و هزار تا پسری که دارن نگات میکنن.......

 

 یه دفه پات بجایی گیر کنه و پخش زمین شی و.........

 

 چه حالی بهت دست میده؟........هان؟.......

 

(دیشب دلم خیلی براش سوخت...)

جادوی هنر

 

این آثار هنری پیچیده ای که بروبچز گرافیست خلق میکنن دیدین؟ ازونایی که

 

باهاس ساعتها بهشون زل بزنی تا یه معنی ای،مفهومی،پیامی،چیزی، بزور ازش

 

در بیاری و آخرشم هیچی در نمیاری!!!اصلا انگاربعضی از گرافیست ها دارن

 

مسابقه میذازن که اثرشون مرموزتر از آب در بیاد طوری که  کسی نتونه چیزی

 

ازشون کشف کنه! و اگه برعکش اتفاق افتاد هنرمند مطرود(مثل قضایای

 

ناموسی!) از بی آبرویی باید یره رشته ش رو عوض کنه و دیگه اونطرفا پیداش

 

نشه!!

 

نمیخوام این آثار رو بی ارزش جلوه بدم.خودم هم  طی مدت گذروندن دوره

 

فیلمسازی انجمن سینمای جوان  با تاریخ هنر و عناصر زیبایی شناسی و بقیه

 

چیزهای تخصصی آشنا شدم و میدونم که برای این کارها و آثار واقعا دید

 

آکادمیک و مخاطب تخصصی لازم هست.(اینو گفتم که رفقای اهل بخیه و بقیه

 

آقایون و خانومای آرتیستی که به این ولگرد خونه! سر میزنن شاکی نشن و نامه

 

های بلند بالا ندن).ولی خداییش شور بعضی از آثار البته غیر رسمی و

 

دانشجویی بیش از حد در اومده.

 

یادمه یه جشنوارهء فیلم کوتاه  رفته بودم که یه نمایشگاه جانبی ازین چرت وپرت

 

ها(اوخ،اوخ! ببخشید.از دهنم در رفت! ) توش برقرار بود.دورتادور سالن انتظار

 

پر بود از تابلو های مفهومی و این مدلی. من که تازه رسیده بودم تصمیم گرفتم تا

 

سئانس بعدی شروع نشده یه دوری بزنم و نگاهی بندازم تا شااااید شانسی یه

 

چیزی از اقیانوس معمای هنر بفهمم و به خودم ببالم! خلاصه

 

حدود ده دقیقه مثل اسکول ها به دو تا تابلوی اول عمیقا خیره شدم

 

ولی دیدم نع!! پسر تو خنگ تر از اونی هستی که بخوای سر از

 

دستپخت سرپنجه های اساتید چیره دست در بیاری! جلوتر که رفتم

 

دیدم یه جماعتی که مثل من تازه رسیده بودن زیر یکی از تابلو ها

 

 جمعند.با خودم گفتم حتما باید اثر جالب و سفارش شده ای بوده

 

 باشه که ملت یکراست رفتن سراغش.

 

رفتم سمت تابلوی پرطرفدار مورد نظر و دیدم که نه بابا مثل بقیه س.

 

فقط توی اون گرمای تابستون یکمی احساس خنکی لذت بخشی بهم

 

 دست داد. و ناگهان، پس از لحظاتی فهمیدم علما همشون اومدن اینجا

 

 تا زیر کولری که بالای اون تابلوی جادویی نصب شده بود  خنک شن!

 

 

بارش تابستانی

 **   دیگر نمیتوانم بروم....

 

                         می ایستم و میبارم... **

                   

                                    

 فرازهایی از یک شعر ناب چاپ شده در یک مجلهء خانوادگی.

 

تا حالا فکر میکردم که فقط چهارپایان ایستاده می....!!

جونتو سفت بچسب رفیق

بنظر شما اینهمه آدم واسه خاطر چه کسی ریختن تو خیابون؟ 

واسه تابوت کی سینه میزنن و اشک میریزن؟

واسه کی سیاه پوشیدن؟.......برین ادامه ی مطلب 

 

ادامه نوشته

بازگشت سرفرازانه!

سلام.دیدی داداشششش؟!!

ما اینیم.یه مدت که بخاطر امتحانات غیبم زد ولی قسمت اعظم

دلیل غیبتم همون چیزیه که توی پست قبلی نوشته.نامردا قالب

محبوبم رو فیلتر کرده و برداشته بودن و من هم کوتاه نیومدم و

چون توی این مدت قالب جایگزین در خور شان وبلاگم

پیدا نکردم اعتصاب کردم و کلا" وبلاگ نویسی رو تحریمیدم!

امروز بعد از مدتها فهمیدم قالب سابقم از زندون در اومده.

 من هم معطل نکردم و الانم که اینجام.

از همه ی رفقایی که عمومی و خصوصی و نیمه خصوصی!

 منو دلداری دادن و راه حل جلوم گذاشتن سپاس ویژه دارم.

 

لطیفه ی مرتبط:

اصفحانیه رنگ خودکارش تموم میشه ترک تحصیل میکنه!

هلپ مي پيليز

کسي ميدونه چرا شكل وبلاگ اينجوري شده و اصولا قالبش كجا رفته؟

هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستم....

اولين سلام

سلام.عيد همگي مبارك و اميدوارم سال خيلي خوبي پيش رو داشته باشين.


اميدوارم بتونم بهتر و قشنگتر ادامه بدم و اينو قول ميدم(و البته همه ي شما هم


همينطور).همين....

 

ميدونم گوشتون از همينقدري هم كه نوشتم پره،پس فكر كنم ادامه ندم


سنگين ترم!!  پس تا درودی دیگر بدرود.

این هکر های کرمو

خبر بدی رو البته خیلی دیر شنیدم.اینکه یه عده پدر به خطا! زدن سایت

 

خوانندهء محبوب من "سعید شهروز" رو هک کردن.واقعا نمیدونم چرا.

 

تا حالا به هکرها فکر نکرده بودم.ولی الان فکر میکنم که واقعا جانورهای

 

کرمویی باهاس باشن.آخه سعید شهروز که ساسی مانکن نیس که

 

 کلی حاشیه و بدخواه و حسود داشته باشه.میکروبهای علاف جامعه

 بعد از هک کردن گرفتن اینارو نوشتن:

 

 

Hacked By DarkL0rD 
Mafia Hacking Team
Hamin Joori Site eto Hack Kardam Fekr Nakon Mohem
 
Just For Fun

 

 


 

بد حجابان قرتی

این هم یکی از نقدهای جشنواره از زبان یکی ازسایتها:

 

 

"عمولا تفاوت جشنواره فيلم فجر در مقايسه با جشن سينما و ساير

 

 جشن‌هاي غيررسمي، اين بود كه اينقدر بدحجابي به ويژه توسط

 

برگزيدگان ديده نمي‌شد.اما متاسفانه مراسم پاياني جشنواره فيلم فجر،

 

 در برخي لحظات به سالن مد و فشن شبيه بود تا اختتاميه جشنواره

 

 سينماي انقلاب اسلامي"

 

و عکسهايي  رو بعنوان نمونه آورد.

 

نمیدونم چرا هروقت یاد مطلب این سایت میافتم یاد اینیکی عکس هم می افتم!!!

 

 

درباره’ محسن طنابنده

محسن طنابنده رو از خیلی وقت پیش میشناختم.از چند سال پیش که با همین ریخت و قیافه ای

 

که الان ستارهء سینما شده توی یه سریال مناسبتی ماه رمضون بازی کرده بود.بد هم نبود اون

 

موقع.ولی بشدت معمولی بود.میدونستم که بیشتر نویسندگی میکنه تا بازی ولی فهمیدم فارغ

 

التحصیل رشتهء بازیگری از فلان دانشگاه معروفه.

 

الان دو سه ساله که شده ستارهء سینما.تا همین دو روز پیش تعجب میکردم چطور ممکنه که   

 

یه بازیگر معمولی که تازه بیشتر نویسندگی کرده تا بازی،هرکاری میکنه زرت زرت سیمرغ میگیره!!؟

 

خب ذهنیت من ازون فقط اون سریال بود و تیزر های تبلیغاتی فیلم سن پطرزبورگ.تا اینکه 

 

فیلم هفت دقیقه تا پاییز رو دیدم و فهمیدم که "اوخ اوخ،پسر عجب بازیگری رو تو لیست

 

ستاره های برترت جا ندادی!!" و البته با پررویی تمام  اونو کشف خودم لقب دادم!

 

(مثل پوریا پورسرخ که فقط چند سکانس تو سریال فرار بزرگ بازی کرده بود که به داداشم

 

گفتم:" سامان این پسره بالاخره یروز یه الاغی میشه واسه خودش!" و اون بهم خندید و

 

 گفت :"جوگیر شدی باز". ولی  وقتی سریال وفا پخش شد و پورسرخ شد ستارهء تلوزیون وسینما

 

چشماش شد قد یه تخم شترمرغ!_بگذریم )الحق که لایق سیمرغ پارسال بود.کنار هدیه تهرانی

 

 و حامد بهداد که از نظر من چند ساله که بهترین بازیگر ایرانه اصلا کم نیاورد و حتی اونا رو

 

 تحت تاثیر بازی خودش قرار داد.

 

بنظرم بازیگر چهار ستاره و تاپی اومد که میتونست جای پرویز پرستویی رو هم بگیره.

 

اینو واسه این گفتم چون هردوشون فارغ از بازی خوب چهرهء جالبی ندارن.

 

تا اینکه فهمیدم توی جشنواره فجر امسال هم دیپلم افتخار بازیگر مکمل مرد رو گرفته و کلی

 

خوشحال شدم و به کشفم! فخر فروختم.ولی بعدش چیزی که خیلی توجهم رو جلب کرد

 

 گزارشاتی بود که تقریبا توی تموم سایتهای مرتبط از اون نوشته شده بود.از لحظات  رفتن

 

روی سن و دریافت جایزه. یکی از متونی که از همه بهتر بود رو عینا گذاشتم این زیر:

 

(( بازيگري كه با جويدن آدامس بادكنكي و بر سر داشتن كلاه (براي ثابت كردن بي حرمتي يا

 

بي تفاوتي)براي سومين سال پياپي از فجر جايزه مي‌گيرد و به جبران مطرح شدن توسط

 

جشنواره فجر، با عملي كه در اين روزها در محافل «حمايت از سينماگر ضدانقلاب» ناميده

 

مي‌‌شود، نشان داد تا چه حد لايق دريافت اين جايزه است. نگاه‌هاي متعجبانه و گاه نگران

 

 و حتي عاقل اندر سفيه به خاطر تكرار سخنان مراسم افتتاحيه مسعود كيميايي از زبان او

 

 و البته نيش مجري مراسم كه پا را از محدوده خود فراتر گذاشت و با اين جمله كه

 

"آقاي تنابنده! لطفاً آدامستون رو دربياوريد " نقبي به رفتار زننده اين ستاره سينما در حضور

 

جمعي از متشخصين در كاخ جشنواره زد ))

 

با درخواست آزادی جعفر پناهی  مشکلی ندارم.با کلاه گذاشتنش روی سن هم همینطور.

 

خب بنده خدا کچله و مستحق!ولی اینکه در حضور آدمای بزرگی مثل جمشیدهاشمپور_

 

کیمیایی_ارجمند_و حتی مجید انتظامی  که سینمایی نیست و موزیسینه واصلا حتی 

 

 اون آقایی که سن پدرت رو داره،بیای بالای سن درحالی که مثل لمپن ها راه بری و

 

آدامست رو مثل شتر تو دهنت بچرخونی، حداقل برای من بهییییچ عنوان توجیه پذیر نیست.

 

حتی اگه قصدت این بوده باشه که_ با وجود اینکه محبوب داورها و منتقدان هستی_

 

بخوای بهشون اعتراض کنی که مثلا چرا اول نشدی.یا اینکه اصلا کلا

 

. قبولشون نداری و" یا" های بینهایت دیگه ای که میتونه وجود داشته باشه.

 

اون متنی که از حضور طنابنده روی سن نوشته بودند تموم تصورات من از اون که یه بازیگر

 

 همه فن حریف البته بیحاشیه و بااخلاق بود رو از بین برد.در عرض فقط چند ثانیه از

 

لحظهء خوشحالیم بابت گرفتن جایزه ش.باید درموردش تجدید نظر کنم.یا بقول افشین قطبی

 

" باید بندازمش توی داگ هاوس"!!

 

پینوشنت:

 

1_درمورد شخصیت افراد  زود تصمیم نگیریم.حتی اگه یکی مثل محسن طنابنده باشه که

 

خیلی هم سروکارتون باهاش نمیخوره!

 

2_هفت دقیقه تا پاییز رو ببینین حتما.تنه میزنه به "دربارهء الی".اگه حسش بود لطف کنین

 

 نظرتون رو درموردش بهم بگین.

 

ژیلا رجوی!!

توی یکی از سایتهایی که برای اطلاع از نتایج و حاشیه های جشنوارهء

 

اخیر فیلم فجر سر زده بودم، تیتر یکی از مطالب این بود:

 

(( پوشش نامناسب مجری برنامه اختتامیه))

 

مجری  اختتامیه ژیلا صادقی بود.با همون تیپ و همون آرایش همیشگی

 

 و یه لباس مناسب.حداقل چیزی که من توی عکسهای مراسم دیدم

 

اینو میگفت.مطلبو که خوندم تازه فهمیدم که برخی ( که سیاسی هم

 

 نبودند و سینمایی بودند) گیر دادن که چرا خانم مدل مقنعه ش مثل

 

 همسر سرکرده، منافقین _مریم رجوی_ بسته شده!!!

 

 

 ۱_جوری تیتر زدن که انگار خانم تیریپ مدونا زده بود تو مملکت اسلامی

 

2_چقدر بعضی ها اینقدر فکر مریضی دارن و مدام بفکر برچسب زدن به این و اون

هستن؟

 

 

 

درباره ی جشنواره فجر

سلام.جشنواره فیلم فجر تموم شده ولی تنور حاشیه هاش هنوز داغه.

 

پس چه داغ باشه و چه نباشه من مطالب مرتبط خودم رو تا هر وقت

 

که دلم بخواد میذارم! سعی کردم به اون چیزایی که بیشتر نظرم

 

 رو جلب کردن اشاره کنم.امیدوارم با سبک من مشکل نداشته

 

 باشین.منتظر نظراتتون هم هستم البته!

 

 

امتحان آخر بی پیر

موقع آخرین امتحان ترم، جای من شده بود کنج ردیف آخر یه کلاسی توی دانشکدهء

 

 پرت انسانی.کمابیش آماده و مطمین بودم که میتونم گلیم خودمو از امتحانی که استادش

 

 بقول بچه ها (( اوووف)) بود بیرون بکشم.امیدوار بودم از نظر عنصر مهم و استراتژیک

 

مراقب هم بخت باهام یار باشه که البته با اولین نگاه به مراقب مث اسب پشیمون شدم.

 

مراقب زنی بود تیریپ ازین زینب کماندوها.چادر رو طوری دور صورتش پیچیده بود

 

که فقط نوک دماغ عقابی وچشم راستش که قد یه تخم مرغ بود معلوم بود! البته با همین

 

یه چشم باباغوری تا آخر امتحان مث جغد تک تک ما رو میپایید و با کوچکترین تکان

 

مشکوکی مث میگ میگ سر دانشجوی بدبخت فرود میومد!

 

کنار من یکی نشسته بود که از همون اول نگران بود و سرجاش بند نبود.معلوم بود آمادگی

 

نداره و اومده یه شانسی نصیبش بشه و جان سالم بدر ببره.برگه رو که دادن واقعا معلوم شد

 

 چقدر آماده س.بیچاره فقط یک ربع داشت برگ سوال رو پشت و رو میکرد تا ببینه کدوم

 

 سوال آسونتره!!از رنگ و روی سرخش معلوم بود داغ کرده.با اینکه خودم توی این یه مورد

 

اصلا اهل ریسک نیستم و اگه تا هشتاد درصد آماده نباشم سرجلسهء امتحان نمیشینم، و معمولا

 

 معتقدم آدمایی مث همین همسایهء مذکور حقشونه بیافتن، ولی دلم براش سوخت.خوب بالاخره

 

 منم حداقل یکبار تو همچین وضعیتی گیر کرده بودم.حس عجیب و ویرانگریه.نه راه پس داری

 

 نه پیش.مث ادمی که شنا بلد نیس و گیر افتاده تو دریا. حاضری با شلوار کردی بری خونه ولی

 

 ازین مهلکه نجات پیدا کنی.بخودم گفتم هرطور شده یکم تا آخر امتحان بهش میرسونم....

 

وسطای امتحان بود که بعد از یک ساعت و ربع سرم رو از رو پاسخنامه و ماشین حساب بلند کردم

 

تا یه هوایی بخورم. اما همون اول عیشم اوغ شد.چون تا سرمو بلند کردم چشم مراقب یک

 

چشم رو دیدم که  داشت زل میزد بمن!! البته بعدش یه چیز دیگه هم دیدم.همسایه، دربدرم داشت

 

تند تند جواب یکی از سوالارو مینوشت و پاسخنامه رو سیاه میکرد!! داشتم شاخ در میاوردم.

 

سوالی رو داشت حل میکرد که بر خلاف بقیه که نرمال بودن ولی راه حل طولانی داشتند، سخت بود.

 

دوتا سوال رو نوشته بود.توی مدت کوتاهی که رفتم تو نخش فهمیدم یه برگه اندازهء طومار عیسی

 

مسیح که عرضش کم و طولش زیاد بود و توش مث خط میخی تقلب و فرمول نوشته شده بود رو تا زده

 

و گذاشته روی دستهء صندلی و زیر برگه های پاسخنامه و سوال!!! دروغ چرا،خیلی کیف کردم.

 

هم اون عاقبت بخیر شد و هم من دلم خنک شد که پشت مراقب رو به خاک مالید نعوذوبالله!!

 

 

 

آخرای امتحان بود و داشتم چند تا سوال رو دور خونی میکردم که دیدم داره وسایلشو جمع میکنه بره.

 

کار رو بجایی رسونده بود که از منم جلو زده بود! البته واقعیتش اینبود که همه رو ننوشت و خیلی

 

هم درست ننوشت ولی خوب برای آدمی مث اون یه نصف لیوان آب شیر مث یه لیوان دراز آب زرشک

 

 خنک بود.وقتی داشت پا میشد دیدم که طومار تقلب رو به هر جان کندنی که بود،طوری که صدای

 

 خش خشش در نیاد بالاخره چپوند توی سوراخ میلهء خمیدهء مکعب مربع شکل زیر دستهء صندلی.

 

خوشحال و خندون پا شد و بزور کمرشو صاف کرد و اوخ کشدار یواشی گفت و داشت میرفت بطرف

 

مراقب  که.....پشت کیفش خورد به دستء صندلی و ضربهء آرومی بهش وارد کرد.

 

 

 

همسایه پاسخنامه شو داد و شاد و شنگول رفت و متوجه نشد که همون یه ضربه، کوچولو  باعث شد

 

 کاغذ مچله شدهء تقلب که انگار از ذوق زدگی صاحابش خوب و محکم جاسازی نشده بود مث یه

 

گلولهء کج وکوله بیافته پایین و در زمان خیلی کوتاهی،و در میون درموندگی من از جلوگیری فاجعه،

 

 بالاخره طعمهء مراقب ذلیل شده بشه و بچسبه به برگهء پاسخنامه اش....

 

 

 

خدا این اتفاق تلخ رو نصیب گرگ بیابون نکنه.

گود بای پارتی

سلام بر دوستان.بعلت ایام معظم امتحانات و اینکه این ترم سختترین ترم عمرمه تا

یکماه دیگه وبلاگ و این قرتی بازیها خبری نیس.چاره ای ندارم ولی قول میدم با قدرت

و دست پر برگردم.

 

ایام به کام

بالاخره رفت..

بالاخره رفت...

منوچهر متکی رو میگم که چند وقت پیش بطرز ناجوری از سمت وزارت امور خارجه

برکنار شد.کاری با دلیل اینکار و اتفاقات قبل و بعدش و اصلا کل سیاست ندارم.فقط

میخوام بگم اون تنها سیاستمدار داخلی بود که تا به اینجای عمرم نظرم رو جلب

کرد.تیپ دیپلماتیک-لبخند مجذوب کننده-نگاه های مرموزش از بالای اون عینک معروف

باعث شد که این همولایتی سیاستمدار محبوب من باشه.البته فقط از نظر چیزایی

که گفتم!منوچ...دلم واست تنگ میشه.

.

ما کوفیان....

(( من فکر میکنم اگه امام حسین مارو اون دنیا ببینه میبنده به فحش!  آخه اون بنده

خدا کی گفت اینکارا رو بکنین؟! سال به سال ملت  میان میریزن خیابون خودشونو

میزنن که چی!!! خب ازین کارناوالها تو اروپا هم بارها دیدم.ولی عزا و غصه و ماتم

نبود.یک یادبود آدمیزادانه بود.شادی داشت))

 

در این لحظه استاد انگار متوجهء لب و لوچه های آویزون و قیافه های مبهوت بچه ها

شده بود.اینجوری ادامه داد:

 (( البته بعله...نظریات و عقاید گوناگون و برداشتهای مختلفی وجود داره و باز هم

البته اینجوریه یه برداشت حاکم میشه.فرقی نمیکنه چجوری... ))

 

 

 کسی البته از استاد -ع-  توقع همچین حرفایی نداشت.استاد رفیق همهء

دانشجوهاش بود.

 آخرای کلاس بود و وقت مناسب.خواستم بهش اعتراض کنم و بگم:(( ما اینجا

ننشستیم که شما عقاید و برداشتهاتون واسه  ما تشریح کنید.این مساله ای که

دارین درموردش صحبت میکنین سوال حواس پرتانهء یکی از دانشجوها نیست که

اولش طبق معمول مکث کنین و بعدش یه نگاه عاقل اندر سفیه بندازین بهش و بعد

بزور جواب بدین.مسالهء عقاید و شعور میلیاردها انسان رو از چندصد سال پیش تا

حالا به مسخره نگیرین لطفا.شاید تیپ من به این حرفا نخوره ولی به چیزایی که

گفتم اعتقاد دارلطف کنید عقاید غیر درسی تون!  رو واسه خودتون نگه دارید تا زندگی

شادی داشته باشین.))

 

اینایی که این بالا بود رو _میخواستم_ بگم.چند لحظه تو ذهنم گشتند و بعدش استاد

گفت خسته نباشید...و نگفتم.بخاطر اینکه درس،سختترین درس مکانیک بود.برای

اینکه چهار واحدی بود.برای اینکه استاد کلا"  سختگیر بود.برای اینکه ترسیدم منو ب

ندازه یا یه گوشه گیرم بیاره که:_میخوای نیفتی حذفش کن_. برای اینکه کلی پول

دادم تا سر کلاس نشستم واگه می افتادم یا مجبور میشدم حذفش کنم....و ازین

چرت و پرتها.

 بخاطر اینا چیزی نگفتم.به همین راحتی...به همین خوشمزگی.

 

بعد از خسته نباشید استاد،برخلاف همیشه سر و صدای وحشیانه جمع کردن

وسایل و چپوندشون توی کیف در نیومد.

 

 

تکلمه: اگه تک تک ماها اونروزها توی اون تاریخ بودیم،بی تردید کاری میکردیم که

کوفیان کردن.شاید بدتر از اون.شک نکنید...  

بی ادبی1

طی سرکی که به اثر بسیار ارزشمند:"یادداشتهای روزانهء یک نویسنده" به

 ترجمه یکی از اساتید که قربونش برم زدیم در مقدمهء کتاب خوندیم:

"فئودور داستایوسکی در سی ام اکتبر سال 1821 در مسکو بدنیا آمد که

نشیمنگاه پدرش بود.(!!)

بعد از ساعتها تفکر عمیق و تحلیل و تفسیر جملهء آخر بالاخره فهمیدم

منظورش  این بوده که" شهری که پدرش آنجا درزندگی میکرد".

 

واقعا بعضی ها از چه جاهایی متولد میشن!

تموم معادلاتمون بهم خورد!!!!